انگار با نبودنت اوج می گیرد

به دور قلبم

و انگار در خواب رقصی شبیه والس

و تو را از نو نقاشی می کنم

از اول ترسیمت می کنم

قلبت را کوچک کشیده بودم، اینبار جور دیگری می نویسمت

جوری که همه داستان تو نباشی

من هم باشم

دستهایم هم

و نگاهم هم

زیادی قهرمان داستان شدی

از سر می نویسم:

مرد را..

 

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
تگ ها :


 

انگار برای اولین بار تو سی خودت رفتی و من را سی خودم گذاشتی. برای اولین بار آن قاب سفید و خالی، چشمم را می زند.

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۸
تگ ها :


 

وقتی دلش خوش است، زمان را نگه می دارم. حرفی، تلنگری، باز ابریش نکند. دلش که خوش است، به آسمان و زمین می گویم: هیس! جشن می گیرم به آرامی شادیش را..

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
تگ ها :


 

یک سری عکس کنار صفحه کامپیوتر، یک سری عکس وسط صفحه. یک سری عکس مهربان هم به یک سری عکس مهربان دیگه : " تولدت مبارک!". " عکس جدید مبارک". " تو چقدر خوشگلتر شدی!" برای همین هم اون صفحه دلپذیریه! همین فیس بوک خودمون رو می گم..

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥
تگ ها :


 

بعضی وقت ها آدم بی عدالتی رو در کنارش می بینه با تعجب به دوستاش نگاه می کنه، به خانواده اش، به بقیه مردم که : "ای بابا! مگه شما نمی بینین! چرا کاری نمی کنین؟" و هی منتظر می شینی، هی منتظر می شینی! اما باید خود خود خودت یک کاری کنی. بعضی وقت ها مشکل تو، مشکل بقیه نیست. و نجات دهنده ای هم نیست. پس: یا علی!  

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥
تگ ها :


 

 من چرا هی قر می زنم تو وبلاگم؟ شرمنده.. چشمک

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱
تگ ها :


 

یادم می آید یک بار در کودکی مادرم به من اجازه داد که در پختن غذا  به او کمک کنم. یک مشت برنج به من داد تا پاکش کنم. منم با حوصله برنج را پاک کردم. شب شام کتلت داشتیم. و من با تعجب و دلخوری به غذا نگاه می کردم که برنجی در کار نبود. گاه فکر می کنم زندگی یک مشت از همان برنج در کاسه ام گذاشته تا پاکش کنم..

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها :


 

من یک چوپانم امشب، بره هایم زرد و صورتی. بره های پنبه ای و سبک. با باد می آیند و با باد می روند. و من چوبدستم را به زمین گذاشته ام و دیگر بره هایم را نمی پایم. و دیگر نی نمی نوازم. و دلم خوش به ستاره ها هم نیست. من قهرم با بره هایم، من قهرم با ستاره هایم و با گرگهایم.

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها :


 

در سن سی سالگی، برای اولین بار ریمل هم جزو لوازم آرایشم شده. و حالا در کیفم کنار آن ماتیک قرمز مقدس یک ریمل هم جا گرفته.

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦
تگ ها :


 

یک هفته است که فارغ التحصیل شده ام. انگار گلی نا آشنا در اعماق وجودم ریشه دوانده. و بیش از اینکه صاحب مدرک شده باشم، صاحب یک حس نا آشنای مرموزم. چیزی مثل عشق. انگار با نوارهای نامریی به استادم و به دوستانم وصلم. و از این اتصال هنر خلق می شود.

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳
تگ ها :