سلام، بعد از صد سال دوباره در اینجا مینویسم. چطور شد که این همه وقت را ننوشتم خیلی مهم نیست. اینکه دوباره می نویسم برایم عجیب است. شاید از ته صندوق کامپیوتر قدیمی را برای کاری درآوردم و تا چشمم به آن خورد یاد وبلاگم افتادم. چون همه نوشته ها با همین کامپیوتر است. 

صبح خسته بودم. مثل خیلی از صبح ها. که با خستگی دوش می گیرم. صبحانه میخورم. موزیک گوش میدم و راهی کار می شوم. به روی خودم نمی اورم که خسته هستم. امروز اما نمیدانم چه شد برای اولین بار در تاریخ شکوهمند کاری و اصولا در زندگی ام، گوشی تلفن را برداشتم. شماره موزه را گرفتم. رییس اصلی گوشی را برداشت. گفتم سلام مارتن، من مریضم. یکهو صدایش طوری شد که تا آنموقع نشده بود. گفت استراحت کن. نیا، فردا هم اگر دیدی کسالت داری حتما خبر بده. توی دلم گفتم پس فردا چی؟ خلاصه من به رختخواب بازگشتم. صدای گرم رییس در گوشم بود. هر موقع هم خواستم از فرصت استفاده کنم و کارهای اداری عقب افتاده را انجام دهم به خودم یادآور می شدم که رییس اصلی گفته خوب استراحت کن.

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٥
تگ ها :


 

از بچگی شب را بیشتر از روز دوست داشتم. از ساعت شش عصر به بعد هر چند دقیقه یکبار به ساعت نگاه می کردم که زودتر هشت شب شود. از ساعت هفت و نیم پشت پنجره می ایستادم و هر نور ماشینی که از دور می دیدم قلبم تند می تپید که شاید پیکان قهوه ای باشد. ماشین ها می گذشتند: وانت، پژو، پیکان سفید .... و ناگهان نوری پررنگ از دور پیدا می شد و آن نور پررنگتر و پررنگتر می شد تا به در خانه می رسید. پدرم از ماشین پیاده می شد که در را باز کند و آن زمان بهترین لحظه شبانه روز بود...من و سارا می دویدیم سمت در و به آسانسور خیره می ماندیم تا بلاخره بابا وارد می شد. مثل همیشه یک دستش پر از میوه و نون و شیرینی و در دست دیگرش مداد، دفتر، پاکن و ...و مثل همیشه لبخند بر لب. دیدن بابا اتفاق خوشی بود. حس امنیت می داد و حس قدرت. از آن روزها خیلی سال گذشته. من در آستانه سی و پنج سالگی هستم. دختر مستقلی شدم و پر از امید. زندگی گاه بالا و پایین های خودش را دارد ولی من به خودم اطمینان دارم. گاه به زمین می خورم ولی باز محکم بلند می شوم. من از ته دلم احساس خوشبختی می کنم. بابا جونم تو به من "ماهیگیری" یاد دادی. و این شانس من است در زندگی که "بابایی" مثل تو دارم. بابایی که در آن محیط بسته ایران به من بال پرواز داد. و من خوشبختم.

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٧
تگ ها :


 

سال 1369، نه ساله بودم، هواپیما به زمین نشست. پاریس. صدای خاله و پسر خاله را بارها از پشت تلفن شنیده بودم. خاله ام زیر نامه هایش امضا می کرد خاله گرگه. پشت تلفن صدای بمی داشت. صدای رامین را هم شنیده بودم. گرم بود و مهربان. از درس و مشقمان می پرسید. آنها در فرودگاه منتظرمان بودند. قلبم تند می زد. بلاخره خاله گرگه و رامین را دیدم. رامین سبیل های سیاهی داشت و من از او خجالت می کشیدم. تاکسی گرفتیم و به خانه رفتیم. عطر و بوی جدید، زن های بی حجاب در خیابان و خاله و پسرخاله ام همه چیز تازگی داشت. یادم نمی آید دقیقا چه شد که بعد از چند ساعت دیگر از سبیل های رامین خجالت نکشیدم و شروع کردم به آواز خواندن برایش. رامین پر از قصه و شوخی بود و پر از صفا. همه آدمها برایم آدم بزرگ بودند ولی رامین "دوست" بود. با خواهرم سارا با رامین قدم می زدیم، شعر می خواندیم و بستنی می خوردیم، به استخر می رفتیم، به پارک و سینما. او یواشکی در گوشمان فیلم را ترجمه می کرد. از خاطرات مدرسه می گفتیم و او با دقت گوش می کرد. اسم همکلاسی هایمان را می پرسید. با افتخار به او می گفتم که مبصر کلاسم و مسول تخته پاکن. او به این موضوع خیلی اهمیت می داد. برایمان شعر می خواند. بیست روز بعد باید به تهران برمی گشتیم. من و سارا گریه مان گرفت. خداحافظی سخت بود، تعطیلات تمام شده بود ولی از همه مهمتر خداحافظی از رامین بود. از دوست عزیزمان. از آن به بعد نامه های دلنشینش به دستمان می رسیدند. نامه هایی که دهها بار خوانده می شدند. در نامه هایش نقاشی می کرد و شعر می نوشت و شوخی می کرد. رامین دیگر پسرخاله ای در خارج نبود. دوست بود. یکی از بهترین و نزدیکترین دوستها. تا به الان و تا به این لحظه. رامین خوشمزه ترین بستنی ها را به من داد. زیباترین کوهها را نشانم داد. سرسبزترین دشتها را. رامین زیبایی های این دنیا را نشانم داد. و همیشه می خواند: " آری آری زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست گربیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست" رامین جان، باز زمان خداحافظی فرا رسید و هواپیما پرواز کرد. اینبار تو به سرزمین دیگری رفتی. اما مثل همیشه تو بهترین دوست هستی.

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٩
تگ ها :


 

من را از دستانم برهان، از موهایی که من را آشفته تر می کنند. من را در نگاهی خلاصه کن و یا در لبخندی. سرزمین های پر از عطر را با من پرواز کن. از تبریز تا کاشان. از lyon تا paris. از پرنده های ولگرد پاریسی تا گربه های لات پارک کوروش. آن گربه کوچک سفید را روی بنفشه های زرد و بنفش و آن بادهایی که در جانمان می پیچید. مثل شب و روز. مثل غم و شادی. و آن ترس هایی که مثل جن بر سر ما پرواز می کنند. و خواب های عمیق من. و خنده های آرام تو. من را از طبقه پنجم موزه پومپیدو به طبقه پنجم دشت گلهای وحشی ببر. من برایت شعر می خوانم و یا دوباره عاشق می شوم. من را زنی عاشق بیافرین. من را به آن قسمت از شعرها ببر که در آن از شب می گوید. بیا تا با هم کمی فراموش کنیم. تو را، من را و همه آنچه هست را. بیا کمی سفر کنیم. 

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢۱
تگ ها :


 

کافیست یک حیوان خانگی داشته باشیم. کافیست به چشمهایش نگاه کنیم تا غم و شادی و ترس را در نگاهش ببینیم. حیوان ها زبان بسته اند. کاش کسی به جای آنها حرف می زد و یا کسی نگاه وحشتزده شان در کشتارگاهها می دید. چه می شد در بشقاب هایمان انار و سیب بود و گاوها در سبزه زارها آسوده می ماندند.

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٩
تگ ها :


 

بین کاغذها و دفتر تقویم و ساعت می دوم. از رییس گرفته و اداره و کارهای رسمی. تمام روز را می دوم. سپیده! دیگه مثل اینکه حسابی بزرگ شده ای. جدی و منطقی. آن حس طنزت کجا رفته. آن شادی درونی کجا رفته. آن خنده های بی هوا. چندین سال است؟ حالا می فهمم کتاب شازده کوچولو را. هیچوقت طعم دنیای آدم بزرگ ها را تا به امروز اینطور احساس نکرده بودم. در زندگی غربی همه چیز جدی است. در هند فیل را ستایش می کنند. هنوز طنز و سادگی در آن دیده می شود. در ایران شله زرد نذر می کنند، هنوز همه چیز منطقی نیست. اینجا بعضی ها ماشین شده اند. ماشین انسان. خسته ام از بحث های منطقی. دنیای ماشین ها ارزانی خودتان. من به داستان های کودکانه ام برمیگردم. به خرگوش های آبی. به مورچه های بالدار. من به دنیای خیالی خودم بر می گردم. دنیا آدم بزرگها چه دنیا ترسناکی است. باید پشت میز بنشینی، سه لیوان شراب بزنی، تا بلکه، شاید کمی خنده هایت از ته دل... شاید هم نه. شب تاکسی سفارش دهی به خانه برگردی و حتی با خود بیاندیشی که آه من بسیار خوشبختم! ...

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱
تگ ها :


 

تو مو می بینی و من پیچش مو. دوستم اصرار داشت: " نه بابا زیادی لاغر است." قبول! خیلی لاغره. ولی قضیه اصلا این حرفها نیست. قضیه چشمهایش است. نه اینکه چشمهاش درشت و بادومی و خمار و این حرفها باشه. اتفاقا خیلی هم بزرگ نیست، خمار هم نیست. مساله رنگ آبی چشمایش هم نیست. منظورم نگاهش است. نگاهش تیز است. وقتی نگاه می کند میخکوب می شوم. انگار نگاهش قلاب می اندازد و شکار می کند. می دونم این حرفها خیلی حال بهم زن است. ولی من هل میشم. به من گفت چه کتابی از ویکتور هوگو را خواندی. با دست به طرف کلیسای نتردام اشاره می کنم. می گم :" همین "نوتردام پاریس" را. " اضافه میکنم که فیلمش را هم دیدم. دروغ میگم. من فقط کارتونش را دیدم. بعد اضافه می کنم "بی نوایان" را هم خواندم. باز هم دروغ میگم. کارتونش را دیده ام. در بچگی، دوران جنگ، هر سه شنبه نشانش می دادند. صبح وارد می شم. شالم را محکم دور گردنم پیچیدم. لیوان چای در دستم است. هنوز کامل بیدار نشدم. از من می پرسه که راجع به کیمیاگری چه می دونی. هیچی نمی دانم ولی می گم: "ذکریای رازی را که می شناسی؟ همان که کاشف الکل بود. کیمیاگر ایرانی. جزو بزرگترین کیمیاگران" همه چیز را به ایران ربط می دهم. به چیزی که اون نمی شناسد و من می شناسم. اینجوری احساس امنیت می کنم. از خیام می گم. او از فرانسه می گه، از Baudelaire. من از مولانا. او با چشمهای آبی اش. من با چشمهای قهوه ای. او با نگاه تیز و نافذش، من با نگاه کشدار و آرام. از هم چه می خواهیم.

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٩
تگ ها :


 

نشسته بودم و مادرم را نصیحت می کردم. از همان نصیحت هایی که در سن بلوغ به افراد خانواده ات می کنی. فکر می کنی با حرف همه چیز درست میشه. مادرم کنار اتاق نشسته بود و گاهی به کتابخانه خیره می شد و گاهی به من. می گفتم که آخه مادر جان قدر زندگی ات و قدر خودت را بدون. چقدر در روز وقت تلف می کنی. اینهمه استعداد داری حداقل برو یک کم ورزش کن.. به قول معروف حرف های بزرگتر از سنم می زدم. به خیالی که مادرم را نجات دهم. حسین آقا نقاش در خانه مشغول رنگ زدن دیوار ها بود. از اتاق که بیرون آمدم دیدم به هوای رنگ کردن پریز تلفن پشت اتاق، دم در نشسته و همه حرف های ما را هم شنیده. حسین آقا در چشمهایم نگاهی انداخت. در آن یک هفته که خانه ما بود  از همه چیز سر در آورده بود. یکروز صبح وقتی هنوز خواب بودم وارد اتاق شده بود که مثلا ببیند چند سطل رنگ، برای رنگ زدن اتاق من می خواهد. من را با موهای آشفته که آنروزها از آن شرمگین بودم دیده بود. خلاصه همه چیز را می دانست. می دانست بعد از مدرسه، عصرها دو ساعت می خوابم. می دانست مادرم هر نیم ساعت یک لیوان قهوه می نوشد و .... من موقع ناهار نگران حسین آقا بودم که گرسنه نماند و دایم نون اضافی می بردم و برایش کوکا می ریختم. همه چیز را شنیده بود و هیچ چیز نمی گفت. فقط گاهی به من نگاه های عجیبی می کرد. شرم و حیایی هم داشت و نگاهش را زود می دزدید. خانه ما و داستان های آن برایش عجیب بود. مادرم بارها سفارش گربه را کرده بود که یک وقت خدای نکرده بوی رنگ مسمومش نکند. تعجب می کرد که ناهار گربه مثل ناهار خودش است، یک کنسرو تن ماهی. فقط گربه جان کوکا نمی نوشید. هیچ حرفی نمی زد ولی نگاه ها ادامه داشت و من کوکای بیشتری برایش در لیوان می ریختم. اتاقم رنگ شد. سال ها گذشت. یکروز او را در راهرو دیدم که برای رنگ کردن خانه همسایه آمده بود. به من نگاهی پر معنی کرد و با شرم حیا گفت: " سپیده خانوم سلام، چقدر بزرگ شده اید." دلم می خواست برایش یک لیوان کوکا بریزم.

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٦
تگ ها :


 

از چه و از کجا بگویم. برای من نوشتن سخت شده. از رامینم نوشتن خیلی سخت است. چون رامین بهاریم حضورش کنارم هست. نمی تونم فعل ها را ماضی صرف کنم. بارها آمدم بنویسم و نشد. صدها بار نوشتم و خط زدم. از وقتی یادم هست رامین بود، بچه که بودم پشت تلفن صدایش را می شنیدم. وقتی به مدرسه رفتم و خواندن و نوشتن یاد گرفتم، نامه هایش را می خواندم. در نه سالگی به پاریس آمدم و سرخوش و خوشحال با او می خندیدم و دوستش داشتم. در بیست سالگی با هم به کوه پیرینه رفتیم. در بیست و پنج سالگی همخانه اش بودم. روزی به من گفت تو خواهرم هستی. در بیمارستان دستهای عزیزش در دستم بود. تمام تقویم هایم از نه سال پیش را رامین گرفته و اولش برایم نوشته. رامین در سال و روزهای زندگی من بود و هست. رامین سه ماه پیش پرواز کرد. رامین همینجا در قلب من است. تا زنده هستم گرمای محبتش با من است. رامینم، برادر مهربونم دوستت دارم... وقتی به تو فکر می کنم لبخندت جاری می شه و تو به من می گی: "خیال نکن که فقط تو هنرمندی من هم هنرهای نهفته دارم." و من هم می خندم که رامین جونم، ما خانوادگی همه هنرمندیم فقط هنرهایمان نهفته است... دوستت دارم برادر ورزشکار هنرمندم ... خیلی زیاد ...

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱
تگ ها :


 

در او چیزی بود که دوستداشتنی اش می کرد. به خصوص وقتی می خندید. انگار در هر خنده اش مجموعه ای از سادگی، شرم و حیا و در عین حال عزت نفس در فضا منتشر می شد. او ترکی حرف می زد. و به جز ترکی زبان دیگری بلد نبود. احتیاجی هم نداشت. صفایی داشت که خودش برتر از هر زبانی بود. من  هر روز در کافه اش چای می خوردم. در روستایی در ترکیه. در کافه اش، نور زرد رنگی می تابید. یک گربه راه راه زیر پیشخوان لم داده بود. زمان در آنجا مکث می کرد و شتابی نداشت. برای یک هفته از شهر انسان های موفق به شهر انسان های با صفا سفر کرده بودم. از پایتخت عطر و ادکلن، به روستایی پر از عطر بهار نارنج. زندگی خوب می داند بساطش را کجا پهن کند. گاه می رود در روستایی دور افتاده، پای سماور چای، در کنار گربه ای راه راه، می نشیند.

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۸
تگ ها :