کمال گرایی تا به کی؟ وقتی مسابقه ای در کار نیست! و اگر هم باشد، بهای برنده شدن در آن، "زندگی" است. عطایش را به لقایش بخشیدم. از همین حالا،
امضا،
سپیده. 9 مه 2012
وقتی از کسی حرف می زنم، از چه می گویم؟ از زاویه نگاهم نسبت به او و یا از او. او برای من یک روز پر رنگ بود. در چهار دیواری نمی گنجید. نفسم هم در کنارش تنگ بود. قلبم تند! حالا اما! او از درزها هم رد می شود، از نگاه من سر می خورد. دست هایش معجزه نمی کنند. و نگاهش از من عبور نمی کند، دم در می ماند.. من از که حرف می زنم؟ و آن تاج با شکوه که بر سرش گذاشته بودم.. حتی ذره ای نمی درخشد! او همان "شاه" من است. اما پارچه ای. عروسکی. خنده ام می گیرد. از خودم تعجب می کنم.
می رقصیم
آفرین دختر جون، نقاشی کن! بریز بیرون! به اصطلاح: " قر بده و قرهاتو رو کاغذ بریز." منم برات دست می زنم! لای لای لای! همینو می خواستی؟ آهای همینو می خواستی؟ لای لای لای...
Go and date with as many as girl you want. go and let your bed be the cross of all types of pleasure. let it be like this. Since my wing would never touch you again. I am flying over
آهن خونم خیلی پایین است. به سفارشات دکتر محل نگذاشتم. و یک روز در میان خوردن قرص آهن فراموش شد. حالا دیگه نمیشه طفره برم. همه سلول های بدنم به اعتراض درامده اند. امروز رفتم ورزش کردم که آرومشان کنم. آروم شدند؟ اشکال نداره. قول می دم هر روز ورزش کنم.
خودت باش!
هفته پیش چند تا از طراحی هایم را به استاد طراحی دانشگاه نشان دادم. او هم کم لطفی نکرد و یک سخنرانی طولانی به جا آورد که " آیا می دانی معاصر یعنی چه؟ مدرن یعنی چه؟ اصلا منظورت از این طراحی ها چیست؟ باید به کارهایت عمق دهی. هم در تکنیک و هم در محتوا. باید...باید... باید...." و من با یک عالم سوال کلی روبرو شدم. نمی دانستم باید چه کار کنم. ازکجا شروع کنم. با آنهمه تعاریف که مجبور شده بودم خودم را در آنها جای بدهم!
امروز با همان طراحی ها پیش استاد اصلی و همیشه گی ام در کار هنر رفتم. او فقط یک جمله گفت:" سپیده، در طراحی هایت، خودت باش." احساس کردم می دانم چه کار کنم.
و باز هم به من دو بال کوچک داد برای پرواز.
از او ممنونم که همیشه با حرف هایش تردیدها و دودلی ها را از من می زداید. حرف هایی که گاه فقط یک جمله اند.
چه هوای آفتابی خوبی! من خودم را از هر آنچه هستم خالی می کنم. پر می شم از گرمای آفتاب. از همه حرف ها خالی می شم. پر می شم از بهار. همه بار های گذشته و آینده را رها می کنم. به جز لحظه هایی که ریه هایم از اکسیژن پر بود. از کوهستان. از اوج و صعود. از همه کاغذ ها و مقنعه ها خالی. و از حس اطمینان پر..
کودک درونم می گوید: "مادر جان! کمی با من مهربان تر باش! در این سال جدید." من می گویم:" مگر مهربان نیستم؟" کودک:" چرا! ولی خودت را از نگاه بقیه نگاه نکن! خودت را همان گونه که هستی بپذیر!" و من می گویم: " مگر نپذیرفتمت؟" می گوید:" نه! تو شک داری که هستی. و دایم در آینه دیگران ظاهر می شوی تا انعکاس نورت در آینه شان به تو حس اطمینان بدهد." و من می اندیشم که این آینه ها گاه محدبند و گاه مقعر، گاه بزرگت می کنند و گاه کوچک. گاه کاریکاتورت را نشان می دهند. و تا موقعی که خودم را باور نکنم، به دنبال تصویری هستم از خودم در این آینه ها! و یک روز بزرگ شده ام و خوشحال و فردایش کوچک و غمگین. یاد حرف معلمی می افتم که می گفت ما همه نوریم! و من بزرگترین کادویی که به کودک درونم می توانم بدهم در این روز تولدم، شکستن این آینه های ذهنی است!
من دستی به سر موهای کودک درونم می کشم. یادم می آید که چطور جامعه و مدرسه من را ترساند و گفت باید تایید شوی و برای تایید شدن باید هرچه می پسندند بکنی و در این راه هم همیشه باید بدوی و عقب نمانی! ما هم دویدیم و این تایید هیچ گاه کافی نبود. حالا اگر می دوم برای خودم می دوم. نه برای حس وجود!
انگار ما انسان ها به بودن خودمان شک داریم و دنبال دلیل برای آن هستیم.
دکارت:" من فکر می کنم، پس هستم."
شاید هم فقط: " من هستم." بدون هیچ پسوند یا پیشوندی.
وقتی نشسته ای و داری کار می کنی! یکهو آن درد آشنا در کمرت می پیچد. و بعد آن حال آشنا. حتی شاید اشکی بیاید. و بعد می دانی تا چند روز ادامه دارد. و یک آن نگران می شوی که نکند مربوط به آن نباشد. تقویم را نگاه می کنی. با یکی دو روز تاخیر خودش است. و یکهو تمام خاطرات جلو چشمانت می آید. نکند افسردگی باشد؟ نه انگار مربوط به همان جا به جا شدن هورمون ها است. و این هورمون ها چه داستانی دارند. احساسات مرا در دستشان گرفتند. و از کمرم به دلم می پیچند. و از دل به قلبم. من تنها نظاره گر این لشگر کشی عظیم هستم. هر ماه! ماهی چند روز. این تنها یکی از داستان های زن بودن است..
امروز عدس ها را خیس کردم برای سبزه هفت سین. سال نو می آید و از همه مهمتر بهار. من چه آرزویی کنم؟ همان آرزوی همیشگی: عشق، سلامتی و شکوفایی.
